این منم که به وسعت دل زمین می گریم .
سوزدل قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین
| |||||
|
باتو همه ی رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم
باتو همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می كند
باتو آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو كوهها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو زمین گاهواره ای است كه مرا در آغوش خود می خواباند
ابر حریری است كه بر گاهواره ی من كشیده اند
باتو دریا بامن مهربانی می كند
باتو سپیده ی هرصبح برگونه ام بوسه می زند
باتو نسیم هرلحظه گیسوانم را شانه می كند
باتو من با بهار می رویم
باتو من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو من در هر شكوفه می شكفم
باتو من در خلوت این صحرا
در غربت این سرزمین
در سكوت این آسمان
در تنهایی این بی كسی
غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم ....
و بی تو من ...............
آن یار کز او خانه ی ما جای پری بود سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش بیچاره ندانست که یارش سفری بود در غدیر خم، ولایت شد قبول برد بالا دست مولا را رسول رفت بالا دست خورشید غدیر شد امام و مقتدای ما، امیر
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم. آنچه در ادامه مطلب می آید مثنوی است،زیبا و تاثیر گذار که در سال اول انقلاب استاد هوشنگ ابتهاج آن را به زیبایی سرود و نیمای آواز ایران استاد شهرام ناظری با صدای دل فریب و جاودانه اش آن را بر روی آهنگی از استاد محمدرضا لطفی اجرا نمود،...
باز شوق یوسف ام دامن گرفت پیر ما را بوی پیراهن گرفت ای دریغا نازک آرای تن اش بوی خون می آید از پیراهن اش ای برادرها خبر چون می برید این سفر آن گرگ یوسف را درید یوسف من،پس چه شد پیراهن ات بر چه خاکی ریخت خون روشن ات بر زمین ِ سرد خون ِ گرم تو ریخت آن گرگ و نبود اش شرم تو تا نپنداری ز یاد ات غافلم گریه می جوشد شب و روز از دل ام داغ ماتم هاست بر جان ام بسی در دل ام پیوسته می گرید کسی ای دریغا پاره ی دل جفت جان بی جوانی مانده جاویدان جوان در بهار عمر ای سرو جوان ریختی چون برگریز ِ ارغوان ارغوان ام ارغوان ام لاله ام در غم ات خون می چکد از ناله ام آن شقایق رسته در دامان دشت گوش کن تا با تو گوید سرگذشت نغمه ی ناخوانده را دادم به رود تا بخواند با جوانان این سرود چشمه ای در کوه می جوشد منم کز درون سنگ بیرون می زنم از نگاه آب تابیدم به گل وز رخ خود رنگ بخشیدم به گل پر زدم از گل به خوناب شفق ناله گشتم در گلوی مرغ حق پر شدم از خون بلبل لب به لب رفتم از جام شفق در کام شب آذرخش از سینه ی من روشن است تندر توفنده فریاد من است هر کجا مشتی گره شد مشت من زخمی هر تازیانه پشت من هر کجا فریاد آزادی منم من در این فریادها دم می زنم . . .
شعری زیبا و به یاد ماندنی از استاد جواد آذر
به سکوت سرد زمان به خزان زرد زمان نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان بهار مردمی ها طی شد زمان مهربانی طی شد آه از این دم سردی ها خدایا
نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من نه همزبان درد آگاهی که ناله ای خرد با آهی داد از این بی دردی ها خدایا
نه صفایی ز دمسازی به جام می که گرد غم ز دل شوید که بگویم راز پنهان که چه دردی دارم بر جان وای از این بی همرازی خدایا
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد یک نفس زد و هدر شد روزگار ما به سر شد چنگی عشقم راه جنون زد مردم چشمم جامه به خون زد یارا دلبرم ز بی شکیبی با فسون خود فریبی چه فسون نافرجامی به امید بی انجامی وای از این افسون سازی خدایا ای یار غلط کردی؛ با یار دگر رفتی
از کار خود افتادی؛ در کار دگر رفتی صد بار فسون کردم؛ خار از تو برون کردم گلزار ندانستی؛ با خار دگر رفتی گفتم که تویی ماهی؛ با مار چه همراهی این بار غلط کردی؛ با مار دگر رفتی صد بار ببخشودم؛ توبه به تو بنمودم ای خویش پسندیده؛ هین بار دگر رفتی
غروب افتاب در مرز
این منم که به وسعت دل زمین می گریم .
من دلم می خواهد گفتي که مرا دوست نداري، گله اي نيست
بس شنیدم داستان بی کسی دوستي با من گفت :
شعرهايت زيباست، قصه غصه ماست تو سخن از دل ما ميگويي. باز هم شعر بگو. ديگري اما گفت : شعر تو تكرار است. ناخودآگاه نگاهش كردم. لحظه اي فكر، تامل، بعد آن با خنده، در جوابش گفتم : زندگي تكراريست، من و تو تكراريم. من اگر نو بشوم تنهايم و در اين تنهايي درد را مي بينم. نو شدن بد درديست و تو خود مي داني قصه غربت و تنهايي را پس چرا مي پرسي؟ حرف تو شيرين است شايد اين حرف دل ما و همه ياران بود ولي اين بارِ غمِ رسوايي، كه پدرهامان گفت درد بي درمان است. ((خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو)) باز هم ميگويم، كه در اين غربت تلخ نوشدن بد درديست و من از تنهايي مي ترسم. ... همرهی شاید و بانگی باید تا به فردا برسیم. وقتی زندگیت شده یه زندون وقتی دلگیری از این و از اون انجاست که دلت گرفته روبه خداست ای بشر چه پنداری که دنیا مال توست
می پنداری که هرساعت اجل دنبال توست
آنچه خوردی مال مور است،آنچه کردی مال گور است آنچه مانده مال وارث،آنچه کردی مال توست مادر
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
شرهانی یعنی ... عاقبت جوینده یابنده است. این جمله را باید از زبان بچه های گروه تفحص شنید. باید از جویندگان گنج، نادیده ها را بپرسی و ناشنیدنی ها را بشنوی باید از مردمک چشم شهیدیاب ها شرهانی را دید. شرهانی جایی است که بچه های گروه تفحص زیر لب زمزمه می کنند: خاک را یک سو بزن آرام تر /خفته اینجا یار مفقود الاثر و وقتی چیزی پیدا نمی کنند دست بغض گلویشان را می فشارد و آنها را مجبور می کند که زیر لب نجوا کنند: گلی گم کرده ام می جویم او را /به هر گل می رسم می بویم او را اینجا شرهانی است چه چیزی را گم کرده باشی یا گم نکرده باشی باید دنبال گم شده خودت یا دیگران بگردی. مهم این است که هر کس هر چه پیدا کرد شادیش را با دیگران تقسیم می کند. اینجا سرزمین طلاست،معدن گنج است، اگر نقشه داشته باشی راحت به گنج می رسی،منظورم پلاک است یا هر چیزی که می تواند به گنج یعنی شهید تو را برساند. اینجا سرزمین گمنام هاست. سرزمین بی نام و نشان ها. اما همیشه گمنامی در بی نام و نشانی نیست اینجا مدفن فرزندان روح الله است. اینجا شهداء شعله شعله آب شدند و در ذهن زمین حل گردیدند و عده ای که سرشار از احساس پروانه ها هستند به دنبال چشمه ی حیاتند و شهداءچشمه حیات جاودان هستند اگر جرعه ای از صبوی معنوی شهداء بنوشی حیات ابدیت تضمین است. اینجا خاک، ندای انالحق سر می دهد و شیطان پس از قرن ها بر خاک سجده کرده، اینجا منزل و مأوای عشاقی است که خورشید را جرعه جرعه نوشیدند و آسمانی شدند و رفتند. اینجا آیه شریفه ی «إنی أعلم ما لا تعلمون» را که خدا فرموده خوب معنی می شود و سرش فاش می گردد. خدا می دانست که مردانی می آیند از قبیله باران و از تبار نور و روشنایی و دین او را با خون رنگ آمیزی می کنند. خدا می دانست که بالاتر از سرخی خون شهید رنگی نیست.
«چه غافلند دنیا پرستان و بی خبران، که ارزش شهادت را در صحیفه های طبیعت جستجو می کنند و وصف آن را در سرودها و حماسه ها و شعر ها می جویند و در کشف آن از هنر تخیل و کتاب تعقل مدد می خواهند و حاشا که حل این معما جز به عشق میسر نگردد.» شرهانی، نامی است که وجود انسان را می لرزاند و حس می کنی روی گسل زلزله ایستاره ای. اینجا مکانی است که هم کیش می شوی و هم مات. بی آنکه بخواهی و متوجه باشی. در شرهانی باید دلت را خانه تکانی کنی تا شهداء را دعوت کنی تا حضور محبوبه های خدا را درک کنی و لمس نمایی. اینجا اگر به صاحب خانه دل بدهی عرشی می شوی. آخوربین نمی شوی آخر بین می شوی. از اینجا می شود تا آسمان پل زد. کم کم بوی سیب می وزد؛ و استخوان ها بوی مدینه می دهد. اینجا منطقه ای است که اگر دل به خدا بدهی رنگ خدا می گیری، رنگی ثابت و بدون تغییر. مگر غیر از این است «صبغة الله و من احسن من الله صبغة». باد ضجه می زند و آسمان مبهوت به پس صحنه های عاشورا می نگرد. به آنهایی می نگرد که آمده اند با برادران ایمانی شان درددل کنند و معنی می کنند و به آنهایی نگاه می کند که فلسفه حیات را معنی می کنند و به آنهایی نگاه می کند که فلسفه حیات را تفسیر کردند و رفتند. فلسفه حیات را تفسیر این دو حرف حافظ باید دانست با دوستان مروت با دشمنان مدارا، یا به عبارت آسمانی «أشداء علی الکفار رحماء بینهم». اینجا می شود دایره المعارف غیرت و همت و... را نوشت. اینجا باید با خاک بازی کرد و حرف زد تا حرف بزند و نشانی گنج را بدهد. اینجا باید ساخت و سوخت تا آموخت. اینجا شرهانی است قطعه ای از ملکوت و بهشت. اینجا سعادت آباد است، نه شرهانی. شرهانی نام مستعار بهشت است.
شهداء در آغوش گرم شرهانی استراحت می کنند و به خوابی ظاهری و بیداری باطنی فرو رفته اند. شهداء حضور گرم گروه تفحص را خوب حس می کنند و لی در لذت می برند و از فلسفه یافتن خرسندند. باید از شیخ بپرسی که چگونه می شود با چراغ درپی انسان بود؟ اینجا باید چراغ دلت را روشن کنی تا شهداء را ببینی. زمین شرهانی آبستن هزار هزار لیلی است باید مجنون وار به دنبال لیلی ها باشی، شرهانی شرهانی نبود شهداء شرهانی را قدمگاه و زیارتگاه و شرهانی کردند. خدایا! خاک یا آتش؟! تو بهتر می دانی. شیطان تکبر کرده بود که شعار «خلقتنی من نار و خلقتنه من طین» را سر داد. من حس می کنم ابوالتکبر و ابوالنادمین شرمنده است. الان فلسفه خلقت انسان خاکی را می داند. ![]()
اگر نار می سوازند خاک شرهانی هم دل را و هم وجود را می سوزاند. اگر نار نورانیت و روشنایی دارد خاک شرهانی نیز نورانیت و روشنایی غیر قابل توصیفی را به زائران هدیه می دهد.
شرهانی قدمگاه خداست؛ شرهانی شرح دلدادگی عاشق ها و معشوق های واقعی است و نه مجازی و خیالی. شرهانی شرح آنی نیست شرح زره به زره و شرح گذشته های نه چندان دور است. شرهانی شرح زندگی افلاکیان خاک نشین است. شرهانی را باید در شرهانی جست، شرهانی پادگان خداست که سربازانش نامریی هستند و رویایی نیستند. ذره ذره خاک بوی باروت و خون می دهد. خاک تسبیح می گوید و ذکر.اینجا هم می شود راه رفت و هم نمی شود هم می شود گریه کرد و هم نمی شود. اینجا با آنجا و همه جا فرق دارد. اینجا جمال آفتاب را باید در خاک پیدا کنی خوب که بو می کنی ریه هایت پر از شهید می شود. اصلاً شهید می شوی و آسمانی. خاک را که ورق ورق می زنی قصه زندگی هابیل تکرار می شود و آدم مات و مبهوت از پنجه های سرخ تاریخ. ![]()
اینجا سرزمینی است که اندیشه های خشک شکوفا می شود و اینجا اول است باید مسیر خودت را به سمت کوچه های آسمان تغییر بدهی. اینجا اگر عقب بمانی برای همیشه عقب مانده ای و اگر جلو بروی برای همیشه جلو می روی. اینجا راه صد ساله را می شود یک شبه طی کرد. کجای این زمین را باید گشت؟ هر جا که بوی عشق بر خیزد. فقط کافی است مقداری خاک برداری و بو کنی. مست که شدی یقین می کنی تربت لیلی همین جاست بعد باید زیر لب زمزمه کنی :«یا لیتنی کنت ترابا» و وا اسفا سر بدهی و پل های گذشته را ترمیم و مرمت کنی و آینده را بسازی. کجای این زمین را باید مثل صفا و مروه هروله کنی تا گناهت مثل برگ های درخت بریزد؟ کجای این زمین باید ایستاد و به خدا زل زد. کجای این زمین به خدا نزدیکتر است و دستت به خدا می رسد؟ کجای این زمین را بگردم تا خودم را پیدا کنم و تو را دریابم؟ و... کجای این زمین را باید با چشم شخم زد؟! قسمتی از وصیت نامه سردار شهید حمید باکری زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز به سه دسته تقسیم می شوند:
«نكات آموزنده براي دنيا و آخرت» 1- عصا شیئی است که روزی هزار بار زمین می خورد تا صاحبش به زمین نخورد 2- یکی از محسنات فقر این است که انسان را از دست توقعات فک وفامیل نجات می دهد 3- اگر نمی توانید بخوابید آن قدر کار ویا مطالعه کنید تا خوابتان ببرد 4- آن که فریب دهد شیطان است ، آن که فریب می خورد حیوان است، آن که نه فریب میخورد ونه فریب میدهد انسان است 5- چند چیز پشت مرد را می شکند : دشمن بسیار- قرض بیشمار- فرزند بسیار همسر ناسازگار- مرگ برادر 6- کودکان معتاد ، تاوان اشتباهات والدین خود را میدهند 7- برای مردم روزگارت چیزی بگو که به دردشان بخورد نه آن که خوششان بیاید 8- اگر یک صفت خوبی ندارید به آن صفت تظاهرکنید ، تا کم کم در شما ایجاد شود 9 - یک روز یاری رساندن به برادر دینی بهتر از یک ماه اعتکاف است 10- سینه ای که خالی از ذکر خدا باشد چون محکمه ای است که قاضی در آن وجود دارد 11- اگر بوی گناهان به مشام مردم می رسید کسی پیش کسی نمی نشست 12- خطر عصبانیت را با خندیدن خنثی کنید 13- بعد از سلامتی خنده بهترین نعمت است، معجزه خندیدن وشاد بودن را امتحان کنید 14- سه چیز موجب تقویت حافظه است : مسواک کردن – روزه گرفتن – قرآن خواندن 15- شخصی نادان کوچک است ولو پیر باشد وشخصی دانا بزرگ است ولو آنکه عمرش کم باشد 16- از بدترین آثار قطع رحم ، مرگ زودرس است 17- اگربه موقعیت خود واقعاً اطمینان داشته باشید حتماً پیروزخواهید بود 18- حق شنوایی پاک نگهداشتن آن از شنیدن غیبت است 19- درجهان افرادی ارزش دارند که باری را از روی دوش مردم بردارند
راستي موسيقي چيست؟
مـوسيقـي الف : اصوات و آهنگ است . ب : صدايي كه انسان را در عالمي كه براي وي قابل توصيف نيست سير مي دهد . ج : آهنگي كه آنچنان بر اعصاب انسان مسلط مي شود كه گاهي مي گرياندو گاهي ميخنداند . د :اصواتي است كه گاهي اعضاء و جوارح انسان را بدون اختيار خود به حركت در مي آورد . هـ: ابزاري است كه زمان تهييج عشق و شهوت ايجاد مي كند . و : ابزاري است كه انسان را برده و غلام خود مي سازد . ز : بر اعصاب ، عقل ، فكر و روان انسان حكومت مي كند . انـواع موسيقـي الف : موسيقي طبيعي : (1) صداي آبشار (2) صداي روح پرور بلبل (3) صداي عندليب و قمري و كبك ، هزار دستان (4) وزش باد و صداب برگ درختان و آهنگهاي بدون صدمه ب : موسيقي غير طبيعي (مصنوعي) : (1) ويولن (2) تروميت و سنتور (3) گيتار و تار(4) آلورتون ، تنبور و غيره … تأثيـرات شـوم موسيقـي در وجـود انسـان (1) برهم زدن تعادل بين اعصاب سمپاتيك و پاراسمپاتيك از طريق : الف : زير و بم هاي عجيب و غريب و ارتعاشات متنوع و گوناگون . ب : برهم زدن جذب و دفع ، هضم و ترشحات و ضربان خون و فشار خون كه گاهي مختل مي گردد . (2) مرض ماني (جنون) آهنگهاي شور انگيز و مهيج و افراطي موجب تحريك اعصاب مي شود و از طريق خنده هاي بيجا ، پرگوئي ، اداي سخنان مسخره و هذيان آميزعصبانيت و جنون آني به همراه مي آورد (3) مرض پارانويا (ادعاي پوچ) : اين بيماري سبب مي شود فرد ديگران را ناچيز پندارد و بي فايده و پوچ خود را بلند مرتبه و برتر از اغيار به حساب آورد (4) مرض سيكلوتمي (تضاد و آهنگها و تضاد روح) : ..............
ادامه مطلب |
|
|||
[ طراحی : میهن اسکین ] [ Weblog Themes By : MihanSkin ] |